داستان عاشقانه
بووی عید کجا
بود ؟! خدا بیامرزدش . . .به عموو نورووز سلام ما را برسان و بگو
:...
ماهی قرمز هفت سین مان هنوز سر سفره نیامده دق کرد و مرد . سیب هفت سین
مان را دادیم به کودک کنار خیابان . سمنو هم که هنوز نیامده اما اگر بیاید
حتمن خیلی گران است . سبزه هم چند سالیت دیگر خوش رنگ نیست . سیر هم
که چینی شده و دیگر مثل قبل نیست . از سکه هم که بهتر است حرفی نزنیم
. سماق هم که میریزیم روووی برنج به خیال چلوکباب خوردن . سرکه هم که
ضرر دارد می گویند . سنجد هم از اول به مزاج ما سازگاری نداشت . ساعت
هم که فقط هدر شدن عمرمان را نشان می دهد . چقدر سفره ی هفت سین امسالمان
سرشار از امید است :(فرهاد بوووی عیدی نخوان امسال کسی عیدی نمی دهد
.نه اینکه نخواهد ، نمی تواند .
رد پایش را کنار گلهای باغ پدر دیدهام
گوش کن! صدای قدمهایش را از دور میشنوم بهار است و زمین از عطر گل سرشار
قلب زمین گرم است... شوق شکفتن دارد انگار...
آبی بیکران آسمان، یلدایی بهاری را نوید میدهد چهچههی شورانگیز چکاوکها و قناریها، ستارگان ترمهپوش را به سماع واداشتهاند
آسمان برای پروازش آغوش گشوده است و بادها به اشتیاقش به رقص درآمدهاند تا بنفشههای بهاری را به میمنت حضورش قربانی کنند
دانههای دیروزی، نهالکهای امروزیِ سربرافراشته از خاک، با جامهای نو، تولد همزاد خود را جشن گرفتهاند
و درختان، بارانی از شکوفه را بر قدمگاهش گلباران کردهاند
به یمن ورود فرزند خلف روزگاران ناخلف، شقایقها بر زمین بوسه زدهاند و شاخهها به سجده درآمدهاند
امشب، همای دگرگونی بر کرانههای موسیقی سایه انداخته است
گویی زمانه با خبر خوشی در راه است آری... انگار کسی میآید امشب
مضراب خندههایش را از دور میشنوم
گوش کن! جنس صدایش از برگ گل هم نازکتر است مهربان کودک از پشت گاهوارهی
نگاهت، روزنهی امیدی را بر آرزوهای دور و دراز مادر گشودهای و
رنگینکمانی از نور را بر خستگی دستان پدر تاباندهای
چشمهای زیادی نگران آیندهی توست! شاید کسی نمیدانست که طالع همایونیات
تو را به کدام گسترهی بیمرز جهان سوق خواهد داد اما، روزها از پی هم که
میگذرند نوای روحبخشت مونس دلهایی میشود که سالیان دراز پدر را در
غمها و شادیها شریک بودهاند شاید به مبارکی قدم نو رسیدهات، سِر
نهفتهی درونت، باارزشترین هدیهایست که خداوند اول به تو و دوم به ما
ارزانی داشته
چه نیکوست که قدر بودنت را میدانی و میدانیم اسم آشنایت سالهاست که بر بلندای موسیقی ایران منت گذاشته است
و فرهنگ اصیل ِ بودنت که از مکتب بزرگان منشأ گرفته، حرمت ترانههایت را بینهایت میکند
از آن زمان که نسیم را به وصل پیوند زدی و شوق را به دوست هدیه کردی
از آن زمان که ناشکیبا، نقش خیالت را در خاطرهمان مجسم کردی
از آن زمان که از حصار دستان گذشتی و با ستارهها و با دلی سبکبار از گریه،
قیژک کولی را کوک کردی
خورشید آرزوی سرزمینی شدی
که امروز با افتخار بر سر سفرهی آب، نان، آوازت مینشیند و نامت را بر
بلندای تاریخ هزاران سالهاش ثبت میکند و تو را میراثدار بیچون و چرای
کسی میشناسد که به برکت وجودش پرچم هنر ایران همواره در جایجای دنیا،
برافراشته بوده است
ما خیالمان آسوده است از او که ریشهاش با درخت پیوند خورده و پیشنیان
دلگرم به آوایش آرمیدهاند سالی دگر از نو آغاز شد و دیگر بار، همچون سالِ
پار،
قلمم سازی شد تا بنوازم آهنگ میلاد تو را
با نتی از عشق و زخمهای از جنس بلور شازده کوچولو
با آن همه نشان از پدر
خوش آمدی به جهانی که آرزو دارد همهی مردمانش از جنس صدای تو باشند
آری، من نیز صدای تو را دوست دارم تولدت مبارک نازنین...
![]()
در ذهن زنانه ی من
مرد یعنی تکیه گاهی امن
یعنی بوسه ای از روی دوست داشتن ،
بدون اندکی شرم!
در ذهن زنانه ی من
مرد یعنی کوه بودن،
پر از سخاوت،
پر از حیای مردانه در کنار این ابهت ،
لوس شدنهای کودکانه!!!
در ذهن زنانه ی خوشبین ِمن،
مرد یعنی دوست میدارمت تو هر لحظه با منی!
تو مردی ، من بی تو از تمام آفرینش بیگانه ام!
با تمام احساسهای ظریفم به بودنت،
کافیست دست رد بزنی!
میروم پی زندگی ام ،
برای آرامشت
تا بدانی چقدر محترم است این آسایشت.!!!
![]()
![]()
مردان خانه بدوش....
دختركان تن فروش....
پسران كلیه فروش....
زبانهای عشق فروش....
انسانهای آدم فروش....
همه را می بینی؟!
میخواهم یك تكه آسمان كلنگی بخرم
دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد....!!!
![]()
گاهی سكوت می كنم تا بفهمی چه بی صدا باختی!!!!!!!!!
![]()
مــدت هـاست حــال احســـاسم خـــوب نیســـت
مــدت هـاست تمــام بــــــاورم ایـن اسـت
که هـر چه بــــود تمــام شـــد.....
نسیمــی از عشــــق وزیــد و رفـــت
مــدت هـاست درگیــر افکـــاری درهـــم و پریشــــانـم......
مــدت هـاست می اندیشــم
که تــــو به راستـی
مـرا می شنـــاخـتی یا نـه؟!
که ایـن گـــونه بــــی رحمــــانه ترک تمـام عاشقـــانه ها کـردی ؟!![]()
دلـتـنـگـے هـایـم را بـہـانـہ مـیـڪـنـم (!)
و بـراے در آغـوش ڪـشـیـدنـت
ســرمـاے هــوا را (!)
تــو بـگـو
بـراے بـوسـیـدن لـــ♥ــــب هـایـت
چـہ چـیـز را بـہـانـہ ڪـنـم ؟

![]()
| قالب : پيچك |

