X
تبلیغات
داستان عاشقانه


داستان عاشقانه

های دنیا! انگار کسی می‌آید امشب
رد پایش را کنار گل‌های باغ پدر دیده‌ام
گوش کن! صدای قدم‌هایش را از دور می‌شنوم بهار است و زمین از عطر گل سرشار
قلب زمین گرم است... شوق شکفتن دارد انگار...
آبی بی‌کران آسمان، یلدایی بهاری را نوید می‌دهد چهچهه‌ی شورانگیز چکاوک‌ها و قناری‌ها، ستارگان ترمه‌پوش را به سماع واداشته‌اند
آسمان برای پروازش آغوش گشوده است و بادها به اشتیاقش به رقص درآمده‌اند تا بنفشه‌های بهاری را به میمنت حضورش قربانی کنند
دانه‌های دیروزی، نهالک‌های امروزیِ سربرافراشته از خاک، با جامه‌ای نو، تولد همزاد خود را جشن گرفته‌اند
و درختان، بارانی از شکوفه را بر قدم‌گاهش گلباران کرده‌اند
به یمن ورود فرزند خلف روزگاران ناخلف، شقایق‌ها بر زمین بوسه زده‌اند و شاخه‌ها به سجده درآمده‌اند
امشب، همای دگرگونی بر کرانه‌های موسیقی سایه انداخته است
گویی زمانه با خبر خوشی در راه است آری... انگار کسی می‌آید امشب
مضراب خنده‌هایش را از دور می‌شنوم
گوش کن! جنس صدایش از برگ گل هم نازک‌تر است مهربان کودک از پشت گاهواره‌ی نگاهت، روزنه‌ی امیدی را بر آرزوهای دور و دراز مادر گشوده‌ای و رنگین‌کمانی از نور را بر خستگی دستان پدر تابانده‌ای
چشم‌های زیادی نگران آینده‌ی توست! شاید کسی نمی‌دانست که طالع همایونی‌ات تو را به کدام گستره‌ی بی‌مرز جهان سوق خواهد داد اما، روزها از پی هم که می‌گذرند نوای روح‌بخشت مونس دل‌هایی می‌شود که سالیان دراز پدر را در غم‌ها و شادی‌ها شریک بوده‌اند شاید به مبارکی قدم نو رسیده‌ات، سِر نهفته‌ی درونت، باارزش‌ترین هدیه‌ای‌ست که خداوند اول به تو و دوم به ما ارزانی داشته
چه نیکوست که قدر بودنت را می‌دانی و می‌دانیم اسم آشنایت سال‌هاست که بر بلندای موسیقی ایران منت گذاشته است
و فرهنگ اصیل ِ بودنت که از مکتب بزرگان منشأ گرفته، حرمت ترانه‌هایت را بی‌نهایت می‌کند
از آن زمان که نسیم را به وصل پیوند زدی و شوق را به دوست هدیه کردی
از آن زمان که ناشکیبا، نقش خیالت را در خاطره‌مان مجسم کردی
از آن زمان که از حصار دستان گذشتی و با ستاره‌ها و با دلی سبکبار از گریه،
قیژک کولی را کوک کردی
خورشید آرزوی سرزمینی شدی
که امروز با افتخار بر سر سفره‌ی آب، نان، آوازت می‌نشیند و نامت را بر بلندای تاریخ هزاران ساله‌اش ثبت می‌کند و تو را میراث‌دار بی‌چون و چرای کسی می‌شناسد که به برکت وجودش پرچم هنر ایران همواره در جای‌جای دنیا، برافراشته بوده است
ما خیال‌مان آسوده است از او که ریشه‌اش با درخت پیوند خورده و پیشنیان دلگرم به آوایش آرمیده‌اند سالی دگر از نو آغاز شد و دیگر بار، همچون سالِ پار،
قلمم سازی شد تا بنوازم آهنگ میلاد تو را
با نتی از عشق و زخمه‌ای از جنس بلور شازده کوچولو
با آن همه نشان از پدر
خوش آمدی به جهانی که آرزو دارد همه‌ی مردمانش از جنس صدای تو باشند
آری، من نیز صدای تو را دوست دارم تولدت مبارک نازنین...

نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1392ساعت 17:48 توسط بیتا| |

ﺗﮑﯿﻪ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﺮ ﻭﻓﺎﯼ ﺍﻭ، ﻏﻠﻂ ﮐﺮﺩﻡ، ﻏﻠﻂ
ﺑﺎﺧﺘﻢ ﺟﺎﻥ ﺩﺭ ﻫﻮﺍﯼ ﺍﻭ، ﻏﻠﻂ ﮐﺮﺩﻡ، ﻏﻠﻂ
ﻋﻤﺮ ﮐﺮﺩﻡ ﺻﺮﻑ ﺍﻭ، ﻓﻌﻠﯽ ﻋﺒﺚ ﮐﺮﺩﻡ، ﻋﺒﺚ
ﺳﺎﺧﺘﻢ ﺟﺎﻥ ﺭﺍ ﻓﺪﺍﯼ ﺍﻭ، ﻏﻠﻂ ﮐﺮﺩﻡ، ﻏﻠﻂ
ﺩﻝ ﺑﻪ ﺩﺍﻏﺶ ﻣﺒﺘﻼ ﮐﺮﺩﻡ، ﺧﻄﺎ ﮐﺮﺩﻡ، ﺧﻄﺎ
ﺳﻮﺧﺘﻢ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭ، ﻏﻠﻂ ﮐﺮﺩﻡ، ﻏﻠﻂ...........


نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392ساعت 21:46 توسط بیتا| |


در ذهن زنانه ی من مرد یعنی تکیه گاهی امن یعنی بوسه ای از روی دوست داشتن ، بدون اندکی شرم! در ذهن زنانه ی من مرد یعنی کوه بودن، پر از سخاوت، پر از حیای مردانه در کنار این ابهت ، لوس شدنهای کودکانه!!! در ذهن زنانه ی خوشبین ِمن، مرد یعنی دوست میدارمت تو هر لحظه با منی! تو مردی ، من بی تو از تمام آفرینش بیگانه ام! با تمام احساسهای ظریفم به بودنت، کافیست دست رد بزنی! میروم پی زندگی ام ، برای آرامشت تا بدانی چقدر محترم است این آسایشت.!!!
نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1392ساعت 20:54 توسط بیتا| |

فرهاد کجایی که برایمان " بوووی عیدی " را بخوانی .

بووی عید کجا بود ؟! خدا بیامرزدش . .

.به عموو نورووز سلام ما را برسان و بگو :...

ماهی قرمز هفت سین مان هنوز سر سفره نیامده دق کرد و مرد .

سیب هفت سین مان را دادیم به کودک کنار خیابان .

سمنو هم که هنوز نیامده اما اگر بیاید حتمن خیلی گران است .

سبزه هم چند سالیت دیگر خوش رنگ نیست .

سیر هم که چینی شده و دیگر مثل قبل نیست .

از سکه هم که بهتر است حرفی نزنیم .

سماق هم که میریزیم روووی برنج به خیال چلوکباب خوردن .

سرکه هم که ضرر دارد می گویند .

سنجد هم از اول به مزاج ما سازگاری نداشت .

ساعت هم که فقط هدر شدن عمرمان را نشان می دهد .

چقدر سفره ی هفت سین امسالمان سرشار از امید است

:(فرهاد بوووی عیدی نخوان

امسال کسی عیدی نمی دهد .نه اینکه نخواهد ، نمی تواند .

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1391ساعت 11:1 توسط بیتا| |

مثل گنجشکی که زیر برفا مونده
همه دلتنگیم پیش تو جا مونده
یه نفر اینجاست که تورو دوست داره هنوز
که تو چهار فصل دلش برف می باره هنوز
یه نفر منتظره، تو بهارش باشی
تا کنارت باشه ،تو کنارش باشی
یخ زدن دستای من، زل زدم به رد پات
دستامو "ها " می کنم، کو اجاق خنده هات؟
شاخه هام خشکیدن ،ریشه هام از دردن
شونه هام می لرزن ،استخونام سردن
یه نفر اینجاست که تورو دوست داره هنوز
تو چهار فصل دلش ،برف می باره هنوز
رد چشمامو نگاه کن ،دستامو بگیر تو دستات


نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1391ساعت 22:4 توسط بیتا| |


ترجیح مــیدهم همــه را غریبــه صـدا کنم! تا وقتــی از پشت خنجر میزننـد؛ با خودم بگویم: بـی خیال.. از غریــــــــبـــــــه بیش از ایـن انتظاری نیست...!

نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1391ساعت 19:3 توسط بیتا| |


كودكان گل فروش را می بینی؟!

مردان خانه بدوش....

دختركان تن فروش....

پسران كلیه فروش....

زبانهای عشق فروش....

انسانهای آدم فروش....

همه را می بینی؟!

میخواهم یك تكه آسمان كلنگی بخرم

دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد....!!!

نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1391ساعت 13:10 توسط بیتا| |


همیشه سكوتم به معنای پیروزی نیست...
گاهی سكوت می كنم تا بفهمی چه بی صدا باختی!!!!!!!!!


نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1391ساعت 14:5 توسط بیتا| |


مــدت هـاست دلــم احسـاس سنگینــی می کنـد
مــدت هـاست حــال احســـاسم خـــوب نیســـت
مــدت هـاست تمــام بــــــاورم ایـن اسـت
که هـر چه بــــود تمــام شـــد.....
نسیمــی از عشــــق وزیــد و رفـــت
مــدت هـاست درگیــر افکـــاری درهـــم و پریشــــانـم......
مــدت هـاست می اندیشــم
که تــــو به راستـی
مـرا می شنـــاخـتی یا نـه؟!

که ایـن گـــونه بــــی رحمــــانه ترک تمـام عاشقـــانه ها کـردی ؟!

نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1391ساعت 17:44 توسط بیتا| |

بـراے سـر بـه روے شـانـہ هـایـت گـذاشـتـن

دلـتـنـگـے هـایـم را بـہـانـہ مـیـڪـنـم (!)

و بـراے در آغـوش ڪـشـیـدنـت

ســرمـاے هــوا را (!)

تــو بـگـو

بـراے بـوسـیـدن لـــ♥ــــب هـایـت

چـہ چـیـز را بـہـانـہ ڪـنـم ؟
نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1391ساعت 22:40 توسط بیتا| |

قالب : پيچك